|
مستی قلب من از جام حسین است×××نمک زندگی ام از نام حسین است
|


حسینه یرلر آغلار گویلر آغلاربتول و مرتضی پیغمبر آغلار

حسین دیوانه سی عاقل دی والله بیزه ایراد ادن غافل دی والله
نماز کعبه زمزم دستمازی حسین سیز مطلقا باطل دی والله

قيامت بي حسين غوغاندارد شفاعت بي حسين معنا ندارد
حسيني باش تا محشرنگويند چراپرونده ات امضا ندارد

هانسی گروهون بیله مولاسی وار
شیعه لرون حضرت عباسی وار


در کلاس عاشقي عباس غوغا ميکند در دل هرعاشقي عباس ماوا ميکند
هر کسي خواهد رود درمکتب عشق حسين
ثبت نامش رافقط عباس امضا ميکند

عشق یعنی آتش افروخته
عشق یعنی خیمه های سوخته
عشق یعنی حاجی بیت الحرام
دل بریدن ها و حج ناتمام
عشق یعنی غربت نور دو عین
عشق یعنی گریه بر قبر حسین
عشق را گویم فقط در یک کلام
یا ابوالفضل و حسین و والسلام


سلام شروع بکار وبلاگ
۱۴ مهر ۱۳۸۷
ساعت ۲۱:۰۷
*************
دست نوشته ها
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
به نام او که پیوسته هست و من از هم گسسته اوج حضورش را از یادم گه گاهی می برم . او که همیشه به یاد من و تاریکی هاست اما منی که باید به خود پی برم و به نورانیت برسم ، از او غافل شده ام وخود را در هیچ و پوچ دنیا گرفتار کرده ام .
ساخت وپاخت کرده ام و به امید واهی به این و آن دل بسته ام نه به او . آری من اشتباه کردم ، اما خدایا آخر تو که انسان را جایزالخطا خلق کردی ، درست می دانم خطای من بیشتر است اما آیا کرم تو وسعتی برای اندیشیدن دارد ؟ آیا صفای نگاه پر مهرت جایی برای حرف زدن دارد ؟ با کدامین عشق ، با کدامین دسته گل ، با کدامین اشک ناب و با کدامین ضیافت نور، از تو قدردانی کنم ؟ ای همه جود و وفا !
آری من بد کردم ، آنچه را می باید می کردم نکردم ، براستی تو بودی که با همه بدی هایم کنار آمدی و مرا به جرعه ای از اشتباهاتم آگاه کردی تا انشاءالله دیگر از تو غافل نشوم . حالا می فهمم که باید از هچل هایی به قول خود می گذشتم و از این پس نیز باید بگذرم تا بفهمم امتحان کردن بندگان توسط خدا در دنیا یعنی چه ؟ باید بفهمم که آخرتم ، فردای امروزم همه و همه از دیروزهایم نشأت می گیرد و تو خوب خوب می دانستی که امروز چه می شود که مرا دیروز چنان کردی ، اشتباه در من است اگر فردایم را نسازم تو آنچه باید می کردی کردی ، هزاران سپاس بر تو دریاها درود بر پاکی ات .
باید از دیروز ها الهام گرفت ، بهترین هایشان را گلچین کرد و بدانها امروز همین الان الان عمل کرد تا به فردای گلستان شده ی از قبل رسید.
تو تا امروز پشت وپناهم بودی هروقت افتادم دستم را گرفتی ، حتی گاهی وقت ها پایم را لیز دادی تا بفهمم نباید از جایی سر خورد ، نباید از جای یخی سرد آلوده گذر کرد ، باید محکم ایستاد تا پای جان فقط فقط بخاطر تو و بزرگی ات ، که اگر به تو بخاطرت بیاندیشم و تلاش کنم و زندگی ام ، بود و نبودهایم ، بخاطر حقانیت وجودت باشد آنگاه است که تو از من راضی خواهی بود و من آنچه را خواستم خواهم رسید .
تو بزرگی و مرا بزرگ آفریدی ، آری تو نجاتم دادی به خاطرم زمین را مسخر گرداندی و آسمان را محجوب حضور انسان کردی ، اما این منم که باید از آنچه برایم قرار دادی صحیح ترین استفاده را بکنم ، سخت باشم ، بکوشم و از پا ننشینم تا بیابم که چرا و چگونه باید به تو و برای تو و برای اندیشیدن همین وجود آفریدگاری مثل تو کافی است همین که بدانم از روح بزرگت در آدمی دمیده شده کافی است ، اگر من آن باشم که از این و آن و هیچ و پوچی واهمه نداشته باشم و از سختی ها گذر کنم تا اوج اوج بیداری ، نه خواب ، نه غفلت .
باید این و آن و حد ومرز و ... را طوری تنظیم کرد که همه همه در سمت اهدافم باشند نه این که آنها برایم هدف تعیین کنند مگر من خودم مخلوق خدایم نیستم که دیگرمخلوقین برایم تصمیم بگیرند ، مگر من خود اندیشه ندارم که دیگران برایم فکر کنند و راه بیابند ، خود من امروز می توانم با امید به آینده با توکل به خدا و قدرت لایزال الهی بر خلاف نظر دیگران هنوز باشم و بروم و قدم بزنم و فردای تاریخ را رقم بزنم و باعث شوم دیگران مرا بپذیرند و من بپذیرم تو و دیگران را و فقط آنانی را که تو را بپذیرند و برای تو بیندیشند و آنگاه اصولم را و اهدافم را با نگرش خود با امید به تو و با کمک مومنین ات ترسیم کرده و برای رسیدن به آنها دست از پا نشناسم و هر روز و هر لحظه بخاطرشان تلاش ورزم .
من و دوستی با دوستان خدا برای رسیدن به لقای تو در جهت رضای تو.
![]()
بسمه تعالی
بنام او که پیوسته گفت و شنیدیم و عمل نکردیم ، می خواهم سخن از آب بگویم ، از خلوص آب ، از شگفتی اقیانوسها و مروایدهای درون صدف ها ، می خواهم سخن از آتش گویم همان حرارت کهکشان ها و همان موج خروشان تهمت ها.
آری آب، آتش دو عنصر از عناصر چهارگانه تشکیل دهنده طبیعت . این دو را من تفسیر می کنم باقی را شما . می خواهم از اعقاد خالص آب سخن بگویم که برای رسیدن به آن باید از جوی های پراز مسخره آمیزترین دستمال های کثیف گذرکرد ، باید خود را به آتش زد تا به آب خالص رسید ، اگر خود را هم به آتش نزنی تو را آتش خواهند زد . حتماً می پرسی کیا ؟ همون آیی که وقتی فنجان شان پره به عشق اخلاص ، ایمان و... ( بگو که بیاد ) قسم یاد می کنند که فلان می کنیم ، بهمان می کنیم ، نمی گذاریم ، محکوم می کنیم ، مال مردم خوردن نداره ، دروغ نگید او اهل این حرفها نیست و... ( که بازهم بگو که بیاد ) ولی وقتی فنجان آقای محترم خالی شد ( که می تونه دو علت داشته باشه : یا خالی اش کنند ـ یا دوره اش تمام بشه ) دیگه مردم بی مردم ، صداقت بی صداقت بچسب فقط رفاقت . اما به قول شاعر:
بیا که قصر امل ، سخت سست بنیاد است بیار باده که بنیاد عمر بر بادست« حافظ »
اما بنده به خودی خود ، شما به کنار:
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است« حافظ »
بگذریم ، می خواهم بگویم این هدفی که ما بر گزیدیم که نمی دانم اسمش ثواب کردنه یا کباب شدن ، راهی ست بس طولانی که جوربوزه میخواد که بتونی پاش وایستی ، خلاصه به قول خودت خدمت به خلق کنی ، آنقدر خالص باشی که فکرفنجان پرت نباشی اگر ته شم نرسید مشکلی نیست.
شماروبه کنار اگر خودم را بگم و درد پنهانم را که غصه فرهاد از دست شیرین و داغ مجنون از دوری لیلی را گذاشته جیب بغل ، با این سرعت که پیش بروم با این نداری هاکه بسازم به زمانی می رسم که من می مانم و چهار دیوار از دوروبرم که حتی اجازه تکیه دادن به آن ها را هم نخواهم داشت این دفعه واقعا گذشتم زیرا تا من و آن آب حافظ واین آتش به خدا خیلی فاصله است یا علی
فرقست از آب خضرکه ظلمات جای اوست تا آب ما که منبعش ا... اکبر است
البته به نداری عمر صبرکردیم اینم پیشکش:
ما آبروی فقر و قتاعت نمی بریم با پادشه بگوی که روزی مقدر است
ومن تنها به امید انتظاری پرمی زنم که فقط تو باشی و من ، نه سفیدی پوسته ی تخم مرغ دو رنگ باشد و نه سیاهی شب های بی قلندر.
زگریه مردم چشمم نشسته در خون است ببین که در طلبت حال مردمان چون است
حرف زیاد اما، باز خداحافظ ، صبر خداحافظ ولی تا کی ، خداحافظ با دلی پر.
![]()
اعوذ بالله من الشطان الرجیم
آه ، سلام ، اشک واحساس گمشده ترین واژه ی تاریخ بشریت . سیاهی ، شب ، آلوده ، خاکستر ،غش وظلم عمیق ترین احساسی که من را به چالش قلم دواندن کشانده است و تو را به فکر کاغذ پاره خواندن انداخته است . ظلم به انسانیت ، ظلم به آزادی و ظلم به خود فقط به خاطر یک کلمه ی سه حرفی : پول .
می گویی نه ، نه فقط پول نیست که به خاطرش ظلم می کنند ، آره راست میگی ولی فکر کردی که ، آخر بیشترظلم ها نتیجه اش برای پول است ، چرا ؟ چقدر ارزش دارد ؟ آیا ارزش چراهای من و تو که از اول زندگیمان تا به حال پرسیدیم و جوابش را با ظلم دادند ، زیادتر از چرک دست دنیوی نیست ؟ آیا این ارزش را ندارد که برای محبت به هم دیگر پول را صرفا وسیله امروز بدانیم وفردا را بیندیشیم ، یعنی اینقدر بی انصاف شدیم که سگ را در خانه چون دوست نگه می داریم ، پای میز قمار و منقل تریاک می نشینیم اما صدای فریاد عاشق غم خورده ای را نمی شنویم .
سگ ها و مارها همان دژخیمان که وقتی روزگار که وقتی روزهایم را با گول خورده های شیاطین می گذراندم ، به خوابم می آمدند و به من هشدار می دادند در روابطم ، در زندگی ام و در بود و نبودهایم تجدید نظر کنم . سگ های سفیدی که نشان از دشمن وشاید دشمنان پست وظالم اما در عین حال خوش رو و مهربان را می دادنداز عجم بودند نه از عرب و وای بر من که بر دشمنی فرومایه اعتماد کردم با اینکه می دانستم این گونه ناکس ها از من برحذراند و در رابطه با من احتیاط می کنند ولی نمیدانستم این هم از همان ناکس هاست .
مارهایی که در خواب از وسط دو تکه شان می کردم که نشان از دشمنی پنهان ولی نزدیک به دوروبرم را می دادند که مالش را می خورم و نمی دانم .
دشمنانی که دوپهلو حرف می زدند و انگار باید شعارهای اول انقلاب را دوباره به نوعی دیگر در مورد اینان تکرار کرد که موشک در برابر موشک ، می کشم می کشم آن که برادرم کشت . من بی تقصیرنیستم اما همه تصیر داریم که به شیطان بلی گفتیم و به خدا نه ، آن گونه خدا پرستی کردیم
نعوذ بالله که انگار هزار خدا داریم ، خدایگان پول ، طمع و شهوت و ...
ولی نمیدانستیم خدا به ما آن گونه نظر دارد که انگار فقط بنده هایش ماییم و این بود خطی که رفت و به اینجا رسید که امروز وقتی جوانی از معنویت ، عشق ، زندگی و رفاه و... ارضاء نمیشه به شیاطین نفس وپول حرام و دغل بازی کشیده میشه .
و حال به تو می اندیشم به تو که باورمی ، به تو که به خاطرتو نفس می کشم ، برای بودنت ترانه ، ساز می کنم و خدا خدا می کنم که دستم را بگیری تا با هم خدایی شویم و وسیله ای باشی از جانب خدا تا مرا یاری کنی برای همنوایی با خدا ، اما تو چی ؟ ای مخاطب ! تو که همیشه می گفتی باید ناامید نشد که شاید این در هچل افتادن همان آخرین کلیدی است که باید برادرم و تمام درهای بسته ی زندگی ام را باز کنم تا به دوستی خدا نزدیکتر شوم ای کاش !
ای کاش که به دادم می رسیدی ، فغانم را می شنیدی ، ای کاش می توانستم بگریم بر کار بسته خویش ، که روز وشب می گذرد و نه تو می مانی و نه من و خدا انتقام ما را از ظالمین خواهد گرفت ، توبه کنندگان را خواهد بخشید و اصرار بر گناه کنندگان را هلاک خواهد داد .
و باید شکر کنم که بعد از این همه سال با این همه گناه به درجه ی شایستگی ام رسیدم که خدا مرا لایق امتحان دانسته !
« و اعتصموا بحبل الله جمیعا و لا تفرقوا » همگی به ریسمان خدا چنگ زنید و متفرق نشوید.
« و نجعلهم الوارثین » و شما را وارثان زمین قرار دادیم ( می دهیم )
استغفرالله ربی و التوبه علیه
الهی العفو
رامین راهنما
با تشکر از آقا مهرداد
![]()
دست نوشته
بسمه تعالی
روز و شب سوختم وساختم باکس وناکس خود را به صبح رساندم و این را فهمیدم که انسان خودش دشمنانش را می سازد تا با کسی دشمنی نکنی او دشمنت نمی شود ، اما نمیدانم چه کردم که هم دشمن خوش روی خوب نام محافظه کار دارم و هم دشمن بد خلق چماق بدست ، آخر من به کی تیر و نشان گرفتم که یکی با قلم تیز و زبان بران پشت سرم ، رمان می بافد و یکی با شمشیری آمده که انگار نبرد اهریمن در پیش است ، اما ای دوست که نفهمیدم کی هستی و کجایی و چی میگی ؟! آخر من دوست دارم یکی تمام حرفاش رو واسم بگه ، جلوی روم بگه و منم همه حرفامو بگم به روش ، اونم از ته دل منم از ته دل.
دوست عزیز نمی دانم به کدامین گوشه از چشمانت چشم امید بندم ، با کدامین ترانه دلنوازاز عمق جانم ، با نفس خستگی هایم ، با نقش بی غشت حرف بزنم . اصلا دوستی پیدا میشه که بی غش و بی غلو باشه ، به انسان با چشم حقارت نگاه نکنه. قربون خدا برم که غیر از احدیت حقش کسی را دوست واقعی در این آخر الزمان ندیدم و شاید نشناختم چون کسانی هستند که انسان را خیلی دوست دارند اما آدم نمیدونه ، نه اونا میتونن به روشون بیارن و نه من می تونم بفهمم که دارن چی میگن ، اونایی که شاید بهتر از من با خدا دوستی کرده اند ، بجای دوست گشتن ، دوست را یافته اند و با دوستان خدا آرمیده اند ، اما من که با خوبی های بعضی خوش شدم با بدی های بعضی ها ساختم ، اما نفهمیدم که خوبها هم بدی دارند و بدها هم خوبی ، من کجا و دوستی با دوستان واقعی خدا کجا...........
من از سختی ها وام گرفتم ، اما آسانی ها را ول کردم به امان خدا . نمی دانستم که از طرز فکرم سوء استفاده خواهد شد ، نمی دانستم که عشقم را پایمال خواهند کرد و نمی دانستم ها............
آخر این است عاقبت ما سوختن وساختن و شاید او اینگونه خواسته بود ما را ، شاید باید تا اینجای مسیر می آمدم و بر نمی گشتم تا می فهمیدم که باید برنگردم ، می فهمیدم که کسی است که قراره همه رو فریب بده غیر از خاصها که ما نیستیم.
آخرش باید به خود خودش دوست واقعی ای که اگر بد کردیم هم دوستمان داره پناه برد ، از هر راهی شد تسبیح ، مهر ، جانماز ، قرآن ، روزه و نماز و بقول امروزی ها که میگن : قدیمی شدن باید تجدید حیات کرد ، صداقت داشته باشی کافیه تسبیح و جانماز هم نباشه هم میشه ، نخوندی دو رکعت مگه چی میشه ، این قواعد چند رکعتیو کی ساخته لابد حاکمان تا ما را با آن سرگرم کنند تا ندانیم قیمت نفت چند است ؟ ! ..........
اما من میگم بسم الله صداقت کنار قرآن آن هم صداقت واقعی نه صداقت لب باغچه مثل امروزی ها که باز کنم بحث زیاده روش ، تسبیح کنار صنعت ، علم کنار اشتغال همه و همه یعنی دوستی دوستان خدا برای رسیدن به دوستی خدا.
دست در دست هم دهیم به مهر میهن خویش را کنیم آباد
بجای دغل بازی پشت هم دیگه بیایید پای میز حرفامونو وا بکنیم ببینیم چطور میتونیم گره ای از مشکلاتمان را وا کنیم تا به او برای او نه برای این و آن ، برسیم . والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته
22/1/1388
ساعت 10 دقیقه بامداد
منزل دنیوی
دوست عزیزترازجانم جناب آقای رامین راهنما
با تشکر مهرداد حکمی
![]()
![]()
سلام
وقت غروب آفتاب روز جمعه، آسمون آرام آرام رو به سرخی به خودش میگیره دلها آرام آرام بغضش سنگین میشه !
عالم پر میشه از احساس اندوه !
می دویند این دل گرفتگی یعنی چی !
همش هم به خاطر اینه که دل صاحبمون پر از درد و اندوه میشه که یه جمعه دیگه شد و رفت ولی امر فرجش به وقوع نپیوست!
آخه می دونید چیه دل آقا مثل دلهای ما ها نیست که !
تاثیر گذار به تمام عالم هستیه !
دل شما هم گرفت !
آخه دلش گرفته !
حالا دوباره بریم یه هفته دیگه گناه کنیم ...
میگن وقت هست ! راحت باشیم ...وقت برای توبه هم هست!
اصلا خودتون رو ناراحت نکنید که ! آقا نیومد هم نیومد !
برای خودتو ن راحت زندگی کنید ! نمی خواد غم و غصه بقل بگیرید ! راحت باشید ...
حالا یکی نیست بیاد از شهر آقای ما امام زمان بگه که بریم ("عید"؟؟!! ) دیدنی !!!
این همه میگن فلان شهر این آثار دیدنی رو داره فلان جا جای تفریحی داره بهترین منطقه
آب و هوایی رو داره !
رفقا شهر آقای ماهم قشنگه ها !
آخه یه چیزی هم هست
ببخشید بچه ها نمی تونم بنویسم
برمیگردم ....
چند ساعت بعد(( برگشتم ))
به همین سادگی ! گذشت گذشت گذشت ! آره رفقا چیزی نبود !!!
برای ما یه بغض خیلی کوچیک بود ! که رفع شد!!!
بغضی که باعثش خودم نبودم!!!
یه موقعی هست که چیزی باعث میشه که بغض کنی !
یعنی اینکه بفهمی موضوع چیه و از اون واقعه متاثر بشی و بغض گلوت رو بگیره !!!
ولی واقعا فهمیدیم که بغض برای کیه و برای چیه !؟!
حالا سالیانه که عصر جمعه که میشه همه دلشون میگره و بغض میکنند !
ولی متوجه نمیشیم که این دل گرفتگی و بغض برای خودمون نیست !
این دل گرفتگی خیلی معنا داره اونقدر عظیمه که نمی تونیم درکش کنیم !
آخه کم چیزی نیست که بنده یگانه خدا دلش میگیره !
بنده ای که دریاهایی از کمالات و اسرار و مخزن علم های الهیه!
درک این دل گرفتگی کار آسانی نیست !....
تو دنیایی که با غرور خودمون رو انسان خطاب میکنیم در صورتی که بوی از انسانیت نبریدم !
آخه درک و فهم برای انسانه ! عقول و تفکرها برای انسانه !
حالا با اینهمه دوری ما از انسانیت !
باز حجت خداست که میخواد یاد آوری کنه حجت بر شما تمام شده !
هر جمعه داره میگه !!! :
شماها انسان هستید !
چرا به فکر نیستید ؟
چرا خدا رو فراموش کردید ؟
بر گردید !
....
دیدی یادمون رفت فکر کنیم که چرا میگن آقا غریبه ؟
چرا غروب جمعه ها که دل میگیره اینقدر حال و هوا غریبه؟ !!!
چرا.....!
چرا....!
این جمعه هم گذشت اما بازم نیومدی...
![]()

![Click to enlarge Pic21[1].jpg](http://dc105.4shared.com/img/77875969/d7623f00/Pic211.jpg?sizeM=3)
![]()